
انگار تقدیر من است ، باید پذیرفت. درد را می گویم ، من باید درد بکشم تا جیزی خلق کنم ، انگار قرار است چیزی از من برای آیندگان بماند . اما اگر اینهمه درد کشیدن برای هیچ چیز نباشد چه؟چکار باید کرد؟ بخوانید...
ادامه مطلب
نمیدانم چه مرگم است. مینشینم درون خانه و حسرت بیرون را دارم.از یک جهت خانه نشینی را برای پرورش و خودیابی دوست دارم و از طرف دیگر حسرت انسان های برون گرا را میخورم.فکر میکنم الان یکسال است که هیچ فعالیت منحصر به فردی از من سر نزده.از شعر گفتن بگیر که چشمه اش خشک شده ، تا حس طنز که دیگر چیزی از آن در خودم نمیبینمنه آن آدم ساده زیستِ از دنیا لذت برنده ام ، نه آن آدمی که دنبال لذت های موقتی دنیا بروم.همش پر است از دوگانگی.اینها همه اش زیر سر ِ عشق است.فکر میکنم آدمها که عاشق میشوند دیگر خودشان را گم میکنند.من نمیدانم چرا ، چجور و به چه شکلاما دلم برای خودم تنگ شده است. بخوانید...
ادامه مطلب