با خودم چند روزیست که کلنجار می روم که بنویسم. برای اتفاقات اخیر ، اما نه حوصله ی درگیری ، نه مراوده و نه بحث با کسی را دارم . به ذهنم رسید چه جایی بهتر از اینجا. خلوت و پر از سکوت. همان بهتر نه کسی نوشته ام را بخواند و نه بداند نویسنده ی این نوشته کیست.
۱۸ دی شروع شد. بازهم اضطراب تمام وجودم را گرفت. آخرین باری که برای آزادی جان کندم ، ۱۴۰۱ بود ، داد میزدند زن زندگی آزادی.
اما این بار مات و مبهوت مانده بودم بین حجم زیادی از صدا ها. یکی نام نجات دهنده اش را فریاد می زند ، یکی لعنت میفرستاد بر ویران کننده اش و دیگری فقط از حیث همراهی ، در خیل جمعیت راه می رفت.
اگر با مردم می بودی ، پشت به خاک می کردی ، اگر با مردم نمیبودی ، پشت حکومت را داشتی ، اگر سکوت میکردی ، برچسب میخوردی.
من اما نشستم ، نه از تصمیم ، از بی تصمیمی ، از ترس ، نه از ترس گلوله ، از ترس فردای بی هویت، از ترس خشم مردمی که دوباره بوی انتقام مشام شان را حساس کند و قصه های ۶۷ را دوباره به نمایش بگذارند.
همه از دوره ی گذار می گویند ، از سرنوشت از آزادی ، از انتقام ، از انتخاب.
اما من ، چیزی جز تاریکی ندیدم ، چیزی جز خشم وامانده یی که سال های سال به خورد این مردم رئوف داده اند. انگار خون به حلق شان ریخته اند تا بجنگند.حق دارند، خون عزیزان شان را به حلق شان ریخته اند ، چه توقعی داشته باشیم.
که آرام بمانند ، که درست رفتار کنند؟ که بعد از قدرت ، ببخشند.؟
نه
انگار این چرخه ی خشونت را پایانی در میان نیست و راهی جز خون برای این وطن باقی نمانده است.هر بار این خون بیشتر می شود و حس انتقام فراتر از انتظار. انگار کسی نیست که این چرخه را بشکند ، بیاید بگوید من بخشیدم یا کسی بیاید بگوید عذر میخواهم و مرا ببخشید جوری که این چرخه پایان بیابد. این وطن نه یک شاه ، نه یک آزادی و نه یک دموکراسی نمی خواهد ، یک عیسی می خواهد که گناهان تمام این وطن را به جان بخرد ، به صلیبش بکشند و چرخه ی انتقام را تمام کنند.
درد اینکه هیچ چیزی در انتهای این شب نباشد مرا میترساند . میترسم آنقدر ما مردمان در تاریکی مطلق نشسته باشیم که فردای آزادی ، با دیدن نوری در انتهای غار ، چشم مان کور شود و طاقت دنیای آزاد را نداشته باشیم. آنقدر بترسیم که چشممان کور شود که در همان تاریکی بمانیم. ما نه اینکه آمادگی رفاه و آزادی را نداشته باشیم ، نه
ما شاید دیگر توان آن دنیای بیرون را نداشته باشیم. آدمی که به غاری خو می کند ، چشمش به تاریکی عادت می کند. ما به این سیاهی عادت کرده ایم ، زال شده ایم . اگر نوری هم باشد دیگر برایمان خرسند کننده نیست ، چشم مان را می زند. ما غارمان با سیاهی اش برایمان پناه گاهی شده است که دیگر توان خروج از آن را نداریم. اما فرزندانمان چه؟
آنها را که هنوز به تاریکی عادت نکرده اند باید به نور بفرستیم ، بدون خودمان. سخت است هم برلی ما هم آنها. آن هارا باید به نور بفرستیم و بعد ها روی ورودی غارمان بنویسیم، گذشته ات این جاست ، اما نه به داخلش وارد شو و نه در سیاهی به جستجو اش بپرداز.
چیزی جز سیاهی نخواهی دید مگر آنکه روزگاری را اینجا سپری کنی و به تاریکی عادت کنی و آن وقت تمام حقیقت را خواهی یافت.
برچسب:
نویسنده: هلیا موسویپور