
درست یادم هست ، سال ۹۸ بود. تصمیم گرفتم که روحم را التیام دهم. برایش روزه ادیشن کردم. روزه از همه چیز. همه چیز را قدغن کردم ، گزارشها ، شبکه های اجتماعی، بحث های سیاسی و حتی غیبت که گاهی برای دیگران تراپی محسوب می شود. همه و همه را قدغن کردم. آنقدر دور بودم از همه چیز ، که هیچ خبری از آبان ۹۸ نداشتم. دوستانم به مرور ملامتم می کردند. یادم هست که از همه شان خواستم که برایم چیزی نفرستند از گزارشها و حتی مطالب شان را که بوی اعتراض و خبر داشت نمی خواندم. اما هیچ وقت کسی را بلاک نکردم و یا به مطالب ...
ادامه مطلب
با خودم چند روزیست که کلنجار می روم که بنویسم. برای اتفاقات اخیر ، اما نه حوصله ی درگیری ، نه مراوده و نه بحث با کسی را دارم . به ذهنم رسید چه جایی بهتر از اینجا. خلوت و پر از سکوت. همان بهتر نه کسی نوشته ام را بخواند و نه بداند نویسنده ی این نوشته کیست.۱۸ دی ابتدا شد. بازهم اضطراب تمام وجودم را گرفت. آخرین باری که برای آزادی جان کندم ، ۱۴۰۱ بود ، داد میزدند زن زندگی آزادی.اما این بار مات و مبهوت مانده بودم بین حجم زیادی از صدا ها. یکی نام نجات دهنده اش را فریاد می زند ، یکی لعنت میفرستاد بر ویر...
ادامه مطلب
درست یادم هست ، سال ۹۸ بود. تصمیم گرفتم که روحم را التیام دهم. برایش روزه نسخه کردم. روزه از همه چیز. همه چیز را قدغن کردم ، اخبار ، شبکه های اجتماعی، بحث های سیاسی و حتی غیبت که گاهی برای دیگران تراپی محسوب می شود. همه و همه را قدغن کردم. آنقدر دور بودم از همه چیز ، که هیچ خبری از آبان ۹۸ نداشتم. دوستانم به مرور ملامتم می کردند. یادم هست که از همه شان خواستم که برایم چیزی نفرستند از اخبار و حتی مطالب شان را که بوی اعتراض و خبر داشت نمی خواندم. اما هیچ وقت کسی را بلاک نکردم و یا به مطالب و پست ه...
ادامه مطلب
با خودم چند روزیست که کلنجار می روم که بنویسم. برای اتفاقات اخیر ، اما نه حوصله ی درگیری ، نه مراوده و نه بحث با کسی را دارم . به ذهنم رسید چه جایی بهتر از اینجا. خلوت و پر از سکوت. همان بهتر نه کسی نوشته ام را بخواند و نه بداند نویسنده ی این نوشته کیست.۱۸ دی شروع شد. بازهم اضطراب تمام وجودم را گرفت. آخرین باری که برای آزادی جان کندم ، ۱۴۰۱ بود ، داد میزدند زن زندگی آزادی.اما این بار مات و مبهوت مانده بودم بین حجم زیادی از صدا ها. یکی نام نجات دهنده اش را فریاد می زند ، یکی لعنت میفرستاد بر ویرا...
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:1 توسط رجب امشب نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذایمان را برایمان ییاورند.دوستی را که داشت در رابطه ی عاطفی اش ، زیر ابی می رفت را نصیحت می کردم. دوستان دیگر اعتراض کردند که بابا رها کن، سخت نگیر.بیهیال موضوع شدم که یکهو خودم تبدیل به موضوع بحث شدم.همه باهم اتفاق نظر داشتند که من انسان بدبخت مطلوم و مودبی هستم. از آن مرد های متعهد به رابطه ، به خانواده و به دوستان.گفتم : اگر بخواهید می توانم من هم لاشی گری را به حد برسانم. همه خندیدند. گفتند...
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 10:51 توسط رجب درست یادم هست ، سال ۹۸ بود. تصمیم گرفتم که روحم را التیام دهم. برایش روزه نسخه کردم. روزه از همه چیز. همه چیز را قدغن کردم ، اخبار ، شبکه های اجتماعی، بحث های سیاسی و حتی غیبت که گاهی برای دیگران تراپی محسوب می شود. همه و همه را قدغن کردم. آنقدر دور بودم از همه چیز ، که هیچ خبری از آبان ۹۸ نداشتم. دوستانم به مرور ملامتم می کردند. یادم هست که از همه شان خواستم که برایم چیزی نفرستند از اخبار و حتی مطالب شان را که بوی اعتراض...
ادامه مطلب
امشب نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذایمان را برایمان ییاورند.دوستی را که داشت در رابطه ی عاطفی اش ، زیر ابی می رفت را نصیحت می کردم. دوستان دیگر اعتراض کردند که بابا رها کن، سخت نگیر.بیهیال موضوع شدم که یکهو خودم تبدیل به موضوع بحث شدم.همه باهم اتفاق نظر داشتند که من انسان بدبخت مطلوم و مودبی هستم. از آن مرد های متعهد به رابطه ، به خانواده و به دوستان.گفتم : اگر بخواهید می توانم من هم لاشی گری را به حد برسانم. همه خندیدند. گفتند تو نمی توانی کار تو نیست.لحظه یی به فکر فرو رفتم . اما دیگر سخنی نگفتم.چیزی که برایم مسجل بود این بود ، در این روزگار کاری که من می کنم سخت تر است ، اتفاقا لاشی گری بسیار ساده تر است و حتی آنها نمی توانند فکرش را هم بکنند که من چقدر می توانم اینکاره باشم.نمی دانند که...
ادامه مطلب
چشم دوخته ام به چراغ قرمز . حالم چنان که باید نیست. صبح با خبر اعدام دو جوان دیگر چای زهرمارم را خورده بودم و برای چند کار کوچک بیرون آمده بودم.آنقدر حواسم پرت بود که تصادف کردم . دل و دماغ موزیک را نداشتم.ضبط خفه مانده بوده در یک گوشه و من که مات به چراغ قرمز نگاه میکردم.پیرزن سلانه سلانه از خط عبور کرد و نگاهم به او دوخته شد. قبلا دیده بودم اش. خانه اش در شهرک کناری من بود. یکی دوبار که دیدم اش ،تا خانه اش او را رسانده بودم . سکته کرده است ، کج کج راه می رود و موقع صحبت کردن ، چنان سختی می کشد که دهانش کف می کند.اما مهربان و زلال است ، بی شیله پیله.شوهرش فوت کرده و یک خانه از یک سپاهی اجاره کرده است بدون تخفیف و همیشه از صاحب خانه ی ملاکش می نالد.صدایش کردم، امد و سوار شد ، مرا شناخت و مان...
ادامه مطلب
شاید ندانید ، شاید فکر می کنید چیزه مسخره ایی باشد اما پسر ها هم به توجه نیاز دارند.پسرها هم هر روز می توانند بمیرند.پسرها تکیه گاه می خواهند گاهی و گاهی دلشان گریه می خواهد. بخوانید...
ادامه مطلب
تکرار مکررات است.چس ناله ها همیشه پابرجاست و انسان تا انسان است و تا نفس میکشد باید بداند که تا فیها خالدونش باید تحمل بار امانت عزلی را تاب بیاورد.اما من اگر آفریدگار بزرگ بودم یا نمی افریدم یا اگر می افریدم راحت می افریدم. نهایتن اگر میخواستم کمی سخت باشد، یک دو بسته وازلین بهمراه گارانتی برای اشرف مخلوقاتم در نظر میگرفتم.یعنی در زمان خلقت نشسته اند دور هم و کفته اند یک اسکیپ روم طراحی کنیم که مادر بگرید. بعد هم چنان موضوعاتی را بگنجانیم که شیاف شود به هرچه بدتر اشرف مخلوقات.بعد یک هو در همین حین فکری جالب به سرِ آفریدگار میزند. داد میزند بچه ها آلت را که وصل کردید در دفترچه بنویسید هرگونه استفاده غیر شرعی حرام است و شامل گارانتی نمیشود تا بیشتر دهنشان سرویس شود . بعد هم برای ن...
ادامه مطلب
همیشه که قرا نیست که دنیا بر وفق مرادت باشد ، گاهی بر وفق هوشنگت یا سالارت یا حتی بر وفق کودک درونت است. اما ایت روزها امکان ندارد بعد از خوشحالی بعد از گل سریع از زندگی پنالتی نخورده باشم و حالم گرفته نشده باشد. اصلا این سیستم به کار من نمی اید باید در لاک دفاعی بروم. به من حمله نمی اید . این روزها که بی گدار به اب زده ام و حمله کرده ام بی دفاع ماندم و دفاعم جا ماند و هی ضد حمله خورده ام هرچه صا...
ادامه مطلب
من خیلی بی ادب هستم و هرکس که مرا دیده ، در نگاه اول که هیچ ، اما در نگاه دوم (که تنها 5 ثانیه با نگاه اولش فاصله دارد ) می فهمد که بیشعوری و شئونات اسلامی رعایت نشده ، در من عضوی جداناپذیر است که من هم شدیدا از آن لذت می برم. اصلا یک چیزهایی به ذهن من خطور می کند که شاید به ذهن شماهم خطور کند اما من به زبان می اورمش ، تِر می زنم به پرده های عفتی که دوستان کشیده اند. از بس ناهنجاری در من نهادینه شده است که اگر بی منظور حرفی را هم بزنم ، حداقل سه چهار لگد و مشت از اطرافیانم می خورم که چیز ارزنده ای هم نیست ، اما من لذت می برم چون می فهمم انقدر نکته اش ظریف بوده که آ...
ادامه مطلب
هرکس در زندگی اش همیشه به یک دو راهی رسیده است اما باید بگویم گه من در زندگی ام همیشه به دو راهی خورده ام. یعنی اصلا من یک دوراهی هستم که دست وپا در اورده و بعد به مسیر تبدیل شده است. اما درمورد انتخاب باید بگویم که بلا شک همیشه در این دوراهی ها ، راه غلط را انتخاب کرده ام. نه اینکه به قول آغام آلپاچینو راه درست همیشه سخت بوده است ، نهههه. بخاطر اینکه راه غلط را دوست داشتم ، همیشه انتخاب های غلطم شیرین ترین انتخاب های من بوده اند. الان پیش خودتان می گویید این کسمغز چه می گوید ؟ وات د فاز ؟ و دوست دارید صفحه را ببندید که من هم به شما حق می دهم. درهمین حین که دار...
ادامه مطلب
آهنگ ستاره ی سهیل مرجان فرساد در حال پخش است و من را به حال خرابی فرو برده است. یعنی چشمانم را ببندم خودم را در یک عصر پاییزی در ولیعصر میبینم که لا مروت صدای ساز دهنی یک بکگراند خاص به قضیه می دهد.حالم را نمیتوانم نسبت به یکسری فضاها توضیح دهم ، اما نمی دانید چه حالی میشوم. دلم میخواهد یک روز بیاید که فارغ از هر غمی به مدت چند ساعت بتوانم با یک نفر که دوستم دارد و من دوستش دارم دست در دست در ولیعصر قدم یزنم و صحبت های مسخره بکنم. الان همه میگویید که خیلی رویایی ست و مسخره ، من هم قبول دارم . اما من چیزهای رویایی ، مسخره و بی اهمیت را خیلی علاقه مند می باشم....
ادامه مطلب