اصلا یک چیزهایی به ذهن من خطور می کند که شاید به ذهن شماهم خطور کند اما من به زبان می اورمش ، تِر می زنم به پرده های عفتی که دوستان کشیده اند. از بس ناهنجاری در من نهادینه شده است که اگر بی منظور حرفی را هم بزنم ، حداقل سه چهار لگد و مشت از اطرافیانم می خورم که چیز ارزنده ای هم نیست ، اما من لذت می برم چون می فهمم انقدر نکته اش ظریف بوده که آنها حرص می خورند و دست روی من بلند می کنند.
برای مثال مثلا همکارم در شرکت می گوید تو چطور دادی (که منظورش امتحان است ) من در جواب می گویم تو چطور دادی ؟ خوب دادی ؟ درست دادی
ویا اگر اشاره می کند به فلاکس چای و می گوید می خوری ، من با اشاره به جای دیگر می گویم ، تو چی؟ تو میخوری؟
همین قدر هم که شما بدانید من بشعور هستم برایم کافیست ، دمتان گرم.
پ.ن:
1. به زندگی گفتم شاشیدم روت ، گفت بیا بشاش رو بیبی چِک بلکم یه خبر خوش دستت بیاد
2.من خمارم......
نشتی های ذهن رجب...ما را در سایت نشتی های ذهن رجب دنبال میکنید
برچسب: فقدان شعور,شعور فقدان الام,شعور فقدان الاب,شعور فقدان الحبيب,شعور فقدان الصديق,شعور فقدان العذرية,شعور فقدان الابن,ماهو شعور فقدان الحبيب,ماهو شعور فقدان الام, نویسنده: بازدید: 156