خرید بک لینک

بعد از کار ، قدم زنان آمدم تا پارک پرنس. کافه دلره.نشسته ام و به خنده های این و آن یواشکی نگاه میکنم.یاد قدیم تر ها می افتم، همان زمان که خنده خایم گوش خلق را کر می کرد. همان موقع که از ته دل میخندیدم و دلم انصافا پر از خوشی بود.

پیر شده ام ، با موهای جو گندمی کوتاه ، تنها گوشه ی کافه نشسته ام و خروار خروار آرزو و داستان در من تلنبار است.

پیش خودم فکر میکنم میز آنطرف تر که دو جوان هشتادی نشسته اند الان من را چگونه میبینند؟

دردناک است و واقعا دلم دارد میپوکد. این روزها در من 1ی به تاخیر افتاده و دلم میخواهد انتحاری شوم و هر تکه ام را جایی بپرانم.

انقدر شرحه شرحه که دیگر کسی نتواند مرا سر هم کند.

برچسب: نویسنده: هلیا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 27 بهمن 1401 ساعت: 14:50

صفحه بندی