من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

خرید بک لینک

چشم دوخته ام به چراغ قرمز . حالم چنان که باید نیست. صبح با خبر اعدام دو جوان دیگر چای زهرمارم را خورده بودم و برای چند کار کوچک بیرون آمده بودم.آنقدر حواسم پرت بود که تصادف کردم . دل و دماغ موزیک را نداشتم.

ضبط خفه مانده بوده در یک گوشه و من که مات به چراغ قرمز نگاه میکردم.

پیرزن سلانه سلانه از خط عبور کرد و نگاهم به او دوخته شد. قبلا دیده بودم اش. خانه اش در شهرک کناری من بود. یکی دوبار که دیدم اش ،تا خانه اش او را رسانده بودم . سکته کرده است ، کج کج راه می رود و موقع صحبت کردن ، چنان سختی می کشد که دهانش کف می کند.اما مهربان و زلال است ، بی شیله پیله.

شوهرش فوت کرده و یک خانه از یک سپاهی اجاره کرده است بدون تخفیف و همیشه از صاحب خانه ی ملاکش می نالد.

صدایش کردم، امد و سوار شد ، مرا شناخت و مانند همیشه با دستش صورتم را نوازش مرد و مرا با نامه فرشته خواند. همیشه همینجور شرمنده ام می کند.

اینبار مانند همیشه حرف نزد ، ساکت بود. خواستم سر صحبت را باز کنم ، گفتم : مادر می خواهی بخاری را روشن کنم؟

سری تکان داد و گفت : نه ننه ، ممنونم ، خوبه هوا.

یکهو زد زیر گریه. مانده بودم چه کنم که یک دفعه زبان باز کرد،

- بمیرم برای این دوتا جوون ، برای خونواده شون ، چی میکشن.

اشک هایش پهنای صورت اش را پوشاند. بغض راه گلویم را گرفته بود.

نصف صورت اش فلج بود ، اما از هر دو چشم به یک اندازه گریه باراند.

رو کرد به من و گفت ، نزدیک ۱۱۰ یا ۱۵ روز است به حرمت شهیدامون آهنگ گوش ندادم. آخه ننه من هر صبح باید آهنگ گوش بدم. میشه امروز یه اهنگ برام بزاری ، دلم داره می ترکه.

سریع ساندکلود را بالا آوردم و از او خواستم تا نام ببرد

- مهستی یا حمیرا بزار.

مهستی را سرچ کردم و اولین اهنگی که امد گذاشتم. آهنگ «دلم تنگه »

"خونه پر از رنج سکوت ، وای دلم تنگه"

آمدم عوض اش کنم ، دستم را کرفت و نگذاشت. آخر آمدم آهنگشاد بگذارم تا حالش بهتر شود اما انگار دنیا دست به دست هم داده بود تا اشک مان را بیشتر کند.

با آهنگ خواند ، گریه کرد.نزدیک خانه اش که شدیم، دستم را کرفت و شونه ام را بوسید و گفت :

ننه من نه سواد درستی دارم نه توانی ، وگرنه کاری می کردم.

فقط یه چیز می دونم ، زمان آریا مهر جمعه تا جمعه نون درست حسابی میخوردیم ، اما دلمون شاد بود. الان نه تنها یه تیکه نون خشک گیرمون نمیاد، دلمونم پوسیده.

اشک هایش را پاک کرد، پیاده شد ، ایستاد تا من دور بزنم و برایم دستی تکان بدهد.

در راه خانه فقط به یک چیز فکر می کردم، «این حق مان نبود».

نشتی های ذهن رجب...

ما را در سایت نشتی های ذهن رجب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:57

صفحه بندی