نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 10:51 توسط رجب
درست یادم هست ، سال ۹۸ بود. تصمیم گرفتم که روحم را التیام دهم. برایش روزه نسخه کردم. روزه از همه چیز. همه چیز را قدغن کردم ، اخبار ، شبکه های اجتماعی، بحث های سیاسی و حتی غیبت که گاهی برای دیگران تراپی محسوب می شود. همه و همه را قدغن کردم. آنقدر دور بودم از همه چیز ، که هیچ خبری از آبان ۹۸ نداشتم. دوستانم به مرور ملامتم می کردند. یادم هست که از همه شان خواستم که برایم چیزی نفرستند از اخبار و حتی مطالب شان را که بوی اعتراض و خبر داشت نمی خواندم. اما هیچ وقت کسی را بلاک نکردم و یا به مطالب و پست هایش اعتراضی نکردم. میدانستم انسان آزاد است برای ابراز عقیده ، و من که نمیخواهم ببینم ، نمیخوانم. بلاک هم نکردم که حالت اعتراضی یا بی ادبی نداشته باشد.چون شناخت ما از هم ، باعث می شد که یک احترام شکل بگیرد و اینکار بی احترامی بود. فرض کنید یک نفر در جمعی دارد صحبت می کند ،شما می گویید حرفت متین و بلند شوید بروید از اتاق بیرون. مسلما او یا حرفش را قطع می کند یا ناراحتی این موضوع تبدیل به یک فاصله بین شما و او خواهد شد. اما می شود در همان جمع نشست و یک هدفون گذاشت و اهنگ گوش داد یا با نفر بغلی کمی ارام هم صحبت شد.
من با تمام تفاسیر سعیم را کردم ، که هم ازادی بیان را از دیگران نگیرم و هم بتوانم روح خودم را ازرده نکنم. اما با این حال هر بار برچسب انسان بی توجه ، بی احساس ، بی مسئولیت میخوردم. من فقط در مباحث شرکت نمیکردم و حرفی را هم نمی زدم.
بعد از ان سال ها، برای زن ، زندگی ازادی ، هر بار که مطلب میگذاشتم ، خیلی ها تشکر می کردند که ساکت نماندم. اما موضوع جایی جالب تر شد که اسرائیل به ایران حمله کرد. مطالب من هم همانقدر ناگوار ، مورد هجوم قرار گرفت.همان ها که میگفتند جلوی ظلم سکوت نباید کرد ، الان ابراز ناراحتی می کردند، من را بلاک میکردند ، هرجا از ظلمی که به فلسطینی ها میرفت ، حرفی می زدم ، بیشتر بلاک می شدم. خیلی از دوستان نزدیکم پیام میدادندو با بی احترامی مرا سرکوب می کردند.
نقطه ی اوج این ماجرا ، زمانی بود که شخصی که برایم عزیز است ، بشدت بمن اعتراض کرد که با این اخبار حالمان را بد می کنی و زندگی را سخت. من در فکر فرو رفتم که شاید راست می گویند و باید دست از این کار بردارم ، تا اینکه لحظاتی بعد از من شکایت کرد که چرا وقتی غیبت می کنم و از کسی بد می گویم با من همراه نمی شوی؟
اینجا بود که این دوگانگی ها مرا نابود کرد. اگر غیبت و اعتراض از شخصی یا چیزی تراپی است پس چرا اعتراض من شکل اخبار بد را دارد و از شما تراپی است؟
نمی دانم چرا همیشه مردمِ پر از تناقضی هستیم؟ چرا اینقدر خودخواهیم؟ چرا فقط هرچه خودمان می خواهیم باید همان شود؟
بعد همین ها همه داد میزنند آزادی ی ی
لباس این حرف بر تن همه شان گشاد است. بر تن همه مان گشاد است. ما حتی الفبای ازادی سخن و احترام متقابل را نمیدانیم
فقط با یک چوب افتاده ایم به جان هم . همین ها که معترض اعدامند ، فردا اگر به جایی برسند تمام مخالفان خودشان را اعدام می کنند.
ما فقط قدرتمان در حد فحش و بلاک است. ببینید اگر قدرت داشتیم چه می شدیم؟
می شدیم درست شبیه یکی از همین سردمداران حال حاضر
بگذریم. هرکار که بکنیم همیشه معترضانی داریم.
سکوت کنیم ، محکوم می شویم به بیخیالی
حرف بزنیم محکوم میشویم به وابستگی به یک جناح
من بین تمام این موضوعات ، ترجیحم به سکوت است
باید دوباره راه قبل را پیش بگیرم
سخن گفتن و روشنگری برای این مردم
همراهی در برابر ظلم ، با این مردم
بنظر خطا می اید. آخرش می شوی سیبل برای تیراندازی
جمهوری اسلامی ایران و شیوه هایش در ذات مردم تا انتها رسوخ کرده و همه را مثل هم کرده است ، فقط لباسشان متقاوت است.
اینجا آزادی جایی ندارد.
ومن ترجیح می دهم مانند شب سکوت کنم و مانند انسان صبر... تا اعتباری دوباره پیدا کنم
پ.ن: دردست که میان جمعی بلشی و حرفت را نفهمند
ما را در سایت نشتی های ذهن رجب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6