نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 22:18 توسط رجب
بعد از چند وقتی سری به اینجا زدم.گرد و خاک اش را گرفتم و یک پیراهن نو، تن اش کردم.یک نظر هم مانده بود زیر یکی از پست های قدیمی ، که دوتا فوتش کردم و نصبش کردم سر جایش.
نگاهی انداختم به نوشته های قدیمی و دیدم که بیش از ۱۵ سال از قدمت نوشته هایم می گذرد. چه چیزهایی که تغییر نکرده است. شاید وقتی سال ۹۰ داشتم در مورد سختی ها اینجا مینوشتم ، نمی دانستم ، ۱۴-۱۵ سال بعد چه روزهایی که از سر نمی گذرانیم. چه انقلاب ها که نمی شود. چه ادمهایی که شاید روزگاری اینجا می نوشتند و دیگر نیستند. چه جنگ ها ، چه تورم ها و چه درد هایی که از سر نگذراندیم.
پیر شده ایم. جمع می بندم تا حس غم را برای خودم کمتر کنم . چقدر همه چیز دیگر مانند قدیم نیست. چقدر من ، من نیستم و چقدر دیگر رجب ، ذهن اش نشتی ندارد.
چقدر همه چیز پولکی و سطحی شده است و همه در عمق سوشیال مدیا دنبال رسیدن هستند.
چقدر دیگر کسی نوشته نمیخواند و همه دنبال عکس های فانتزیِ این و ان هستند ، که یا لایک کنند یا مثل اش را از خودشان بگیرند.
چقدر رو به زوال رفته ایم شاید. چقدر نظرات این بلاگفای بی الایش متین تر و مودبانه تر از ، نظرات و کامنت های خصمانه ی ان اینستاگرام کوفتی است.
واقعا چرا دیگر نوشته ها ارزش ندارند.
چرا و به چه دلیل به کجا می رویم با این شتاب؟
چرا عمر اینگونه می گذرد؟؟
پ.ن :
۱-امشب احساس پیری کردم
۲-خودم را دوست ندارم
۳- دنیای الان را اصلا دوست ندارم
ما را در سایت نشتی های ذهن رجب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7