دلم میخواهد یک روز بیاید که فارغ از هر غمی به مدت چند ساعت بتوانم با یک نفر که دوستم دارد و من دوستش دارم دست در دست در ولیعصر قدم یزنم و صحبت های مسخره بکنم. الان همه میگویید که خیلی رویایی ست و مسخره ، من هم قبول دارم . اما من چیزهای رویایی ، مسخره و بی اهمیت را خیلی علاقه مند می باشم.
بعضی وقت ها می خواهم حال مسخره بازی ام را کنار بگذارم و بشینم یک دهن سیر داد و یک چشم پر اشک بریزم. نه اینکه حالم بد باشد، نه . ولی میخواهم حالم را خوب کنم.
کاملا مشخص است که حال یک دختر چهارده ساله ی پریود را دارم که حتی حوصله ی درست نوشتن را ندارد.
اما شما چمیدانید که من اکنون در چه وضعیتی نشسته ام. یک سرباز بی نفس که دارد در انتهای روزهای خدمتش خودش را می کشاند و چیز حیلی خوش اب و رنگی از اینده روبرویش نمی بیند و باید خالی تر از خالی در یک شهر شلم شوربا طاهر شود و اکنون نیم بیشتر اتاقش خالی شده است و حتی صندلی ندارد که بشیند و بتایپد و یک کیسه ی بوکس را نشیمن گاه خود کرده است .
اصلا شما نمی دانید من چه می گویم و هی بخودتان می گویید حالا که چی؟
اما من که می دانم. همینقدر برایم بس است
نشتی های ذهن رجب...ما را در سایت نشتی های ذهن رجب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 122